

.لیندا، دوستم، یه مدتیه به شدت بههمریخته و کلافست. این آدم از نظر شخصیت بسیار فهیم، سازگار و همراهی هستش؛ بالاخره سالهاست رفیقِ جیکتوجیکمه، کامل میشناسمش.
حالا علت این بههمریختگیش چی هست؟
آقای ورنر!که یکی از شرکا و همکاران شرکتی هست که حدود دو ساله برپا کردند.
آقای ورنر چه مرگشه؟ روانیه! اختلال شخصیت خودشیفته داره، که روی لیندا قفلی زده، از هر دری برای ضربه زدن و ناسازگاری با لیندا وارد میشه و دایم در حال بهانهجویی و مشکلتراشی هست. به خاطر این آدمِ دربوداغون، به احتمال زیاد، چون صبرها به سر آمده، این شرکت منحل خواهد شد و چند تا آدم که تمامِ وقت، مالی و روانی که این مدت گذاشتند، تمام زحمتهاشون دود میشه؛ یعنی همون پیشبینی که روز اول، وقتی داستانش رو شنیدم کردم، موبهمو داره اتفاق میفته.
در واقع گاهی پیشبینی تلخِ یک سقوط، ناشی از بدبینی نیست؛ بلکه حاصلِ شناخت سناریوی تکراریِ، الگوهای ، آدمهایی هست که ویرانگری را زیباتر از ساختن میدونند.
چون تعامل با آدمهای این مدلی، کار رو به جایی میرسونه که آخرش آدم واقعاً میبُره، میگه: «مهرم حلال، جونم رها!» یعنی تهش میبینه چنان روح و روانش سابیده شده که فکرِ سود و پیشرفت، هر چقدر بزرگ باشه، میبینه نه میصرفه، نه امیدی به بهتر شدن و درست شدنِ اون آدمِ مقابل هست.
من این مدت، جهت تابآوری و آگاه کردن لیندا خیلی کمکش کردم؛ مثلاً تو رفتارهاش با اون، با داستانهای هر روزهی ورنر، چه عکسالعمل و واکنشی داشته باشه که کمتر آسیب ببینه.
چطوری خلع سلاح رفتاریش کنه
خیلی هم این وسطها دلش خنک شده، یا با ذوق باهام تماس گرفته اینجوری که: «منهدمش کردم! همونجوری که گفتی رو گفتم، یا رفتاری کردم که راهش رو بستم.»
ولی ادم بیمار گرفتار اینجوریه تو هر چقدر راه آسیبش ببندی باز تمام توانش میگذاره که راه جدیدی که میتونه بهت آسیب بزنه را طراحی کنه
ممکنه سوال پیش بیاد (چون سوال خودم هم بود) که خب چرا ورنر را اخراج نمیکنند یا از تیم شراکتشون حذفش نمیکنند؟ این بود که بر اساس قوانینِ کاریِ کشوری که هستند، اون بخواد اینها را اذیت کنه، چون مریضه و حتماً میکنه، میتونه از لحاظ حقوقی دردسرهای بزرگی براشون ایجاد بکنه که اصلاً نمیصرفه.یعنی انحلال شرکت کم هزیته تره ... فکرش کنید
ما در واقع بزرگترین باجِ زندگی را زمانی میدیم که برای حفظِ یک ساختارِ بیرونی، به یک ویرانگرِ درونی، اجازهی گروگانگرفتنِ آرامشمان را بدیم.
راست میگه، این آدمها حتی به قیمتِ هزار دردسرِ خودشون، تا جنون برای ضربه زدن به آدمهای اطرافی که روشون تمرکز کردند، جلو میرند. و متاسفانه در جهنمی که ساختند حاضر ند به قیمت نابودی بقیه بیرون نیان و داخل همون نکبت زندگی کنند .
دیروز بهش میگم: «لیندا، قطعاً همه ی ،ما آدمها در زندگی ، تجربه دو سه مورد آدمهای سمی جدی و پردردسرِ این مدلی را داشتیم. وقتی فکر میکنم، میبینم من چه اینوری، چه اونوری، قبل و بعد ازدواج، چه تعداد بیشماری از ورنرها در نزدیکترین شعاعِ زندگیم بودند و من برای نجات خودم چقدر بها و هزینه دادم!
به طرز شگفتآوری، وجودِ یه آدمِ نرمال با داشتنِ حداقل سلامت روانی، برای من و حسن شد حسرت.»
گفتم: «ببین، تازه این فقط یه شریک کاریه، که توی فضای شخصیت جایگاهی نداره، چطور زندگیت رو از ریتم آرامش خارج کرده؟ روی تمرکزت و اعصابت چقدر اثر مخرب گذاشته؟ الان ما مدتهاست بعدِ سلامعلیک، تو اولین حرفت در مورد فشارهایی که این آدم بهت وارد کرده هست .
حس میکنی حوصله خودت و زندگیت رو دیگه نداری. زندگیت به بعد و قبل ورنر تقسیم شده، یعنی تو خاطرات زندگیت قبل ورنر عمیق بشی میتونی بگی که یادش به خیر، ورنر نبود چقدر آرامش داشتم.»
چون حتی گاهی دورترین آدمهای زندگیمان، اگر مشکل ساز باشند قابلیت اینو دارند ، نزدیکترین فاصلهها را با مرکزِ اعصابمان پیدا کنن؛
گفتم: «اونوقت من پنجاه تا ورنر در نزدیکترین موقعیتی که فکرش هم نمیتونی بکنی داشتم؛ حتی قسم میخورم سوابقشون و بلاهایی که از تلاششون برای ضربه زدن بگم، صد برابر بدتر از ورنر بودند.
نمیدونم واقعاً چه قسمتی بود و چه امتحانی از ظرفیتم و زندگیم بود که اجباراً باید تو این جماعت قرار میگرفتم.
به نظرت تو که بخش زیادی از داستانهای من را هم میدونی واقعاً من چطور دوام آوردم؟
چقدر توسطشون قضاوت شدم؟
با قاطعیت راههاشون رو که برای آسیب زدن بیشتر، محدود کردم و در نهایت بستم.
چقدر بدگوییم رو کردند، برچسبهای شخصیتیِ خودشون رو نسبت به من فرافکنی کردند.
تو میدونی اول سعی کردم خار و ترس و نگرانی از حرفهاشون را از خودم بکنم و برام مهم نباشه، و تمرکزم روی نجات و رها شدنِ خودم و حسن و باربد باشه.» و صد البته یهو خودم به ظهور و عقلانیت نرسیدم. پوستم کنده شد
ریشه دوندن در خاکِ ناامن، کارِ هر روزه را سخت میکنه؛ اما درخت شدن، دقیقاً از همان جایی آغاز میشود که یاد میگیری بادهای مزاحم را جدی نبینی.
بزرگترین لطف رو وقتی به خودم کردم که تا مدرک تحصیلیم رو گرفتم، طولانیمدت جلسات روانکاوریِ زیادی را پیش یکی از خبرهترین و سرشناسترین افرادِ جامعهی روانشناسی گرفتم که چهرهی شناختهشدهی جهانی داره.
همان زمان هم دیگه ایشون دو سالی بود که به خاطر سن بالا و مشغلههاشون مراجع جدید نمیگرفتند. به لطف استاد پایاننامهام، که خودِ ایشون هم بزرگوار و صاحبنام هستند، گفت: «مریم، خیلی زحمتِ زیادی برای پایاننامهات کشیدی. من به وضوح تلاشت و علاقه را به این رشته دیدم. من تمام این سالها استاد راهنمای بیشمار افراد بودم، به اندازه انگشتهای یکی از دستهام به کسی بیست ندادم؛ میخوام یکی از اون بیستها را به تو بدم و اگر درخواستی هم داری که من میتونم انجام بدم، میتونی بگی.» بماند که تمام این حرفها را روزِ دفاع جلوی حسن زد و من تو قهر آسمونها رفتم چون گوینده اش خیلی برام معتبر بود
آدمهای اصیلِ مسیر زندگیمون، شبیه چراغهای رابطی هستن که در تاریکترین روزها، ما را به بخشهای روشن و ارزشمند وجودمان وصل میکنن تا خودمان را از یاد نبریم.
واقعاً بعضی قسمتها در زندگیمون، حضورِ تاثیرگذارِ آدمهایی که سر راهمون قرار میگیرند؛ آدمهای ناب و موجهی که قدرِ تلاشت رو میدونند و تو را به قسمتهای طلاییِ زندگی وصل میکنند را نباید فراموش کنیم. باید تمام این لحظهها چنان تو ذهن و جانمون حک بشه که زورش به تمام آدمکهایی که خواستند ما زمین بخوریم، نهایتِ تلاششون رو کردند در جلومون بسته بشه و خواستند عزتنَفسمون رو بشکنند که به ناکامی برسیم، برسه.
همون ادمهایی که همیشه میخوان بهت حس ناکافی بودن منتقل کنند
فرداش رفتم به استادم گفتم: «استاد، اون درخواست که شما دیروز گفتید من از شما میتونم داشته باشم، هنوز امکانش هست؟» گفت: «بلهههه حتماً.»
گفتم: «من فکرهام رو کردم؛ من برای شروع به کارِ رواندرمانی، نیاز دارم که سوپرویژن داشته باشم (یعنی خودم روانکاوری بشم).» گفت: «آفرین به حسِ مسئولیتت. اگر میتونستم، اینجا هم بهت یه بیستِ دیگه میدادم! اصلاً کسی که سوپرویژن نشه نباید وارد اتاق درمان بشه، ولی از هزاران نفر افرادِ فارغالتحصیلِ روانشناسی، اصلاً به این موضوع فکر هم نمیکنند .»
گفتم: «این قسمتش به نظر من مهمترین بخشِ درمانگر شدنه، و من یکی از آرزوها و خواستههام این بوده پیش فلان استاد بزگوار برم و این دوران را بگذرونم.»
چون درمانگری پیش از آنکه علم شفا دادنِ دیگری باشه، شجاعتِ جراحی کردنِ تاریکیهای خویشتن هست؛ کسی که با زخمهای خود روبرو نشده، هرگز چراغی برای تاریکیِ دیگری نخواهد بود.
گفت: «ایشون که عالی ترین هستند ولی میدونم خیلی وقتِ مراجع جدید نمیگیره، چون بین آمریکا و ایران در رفتوآمده. به خاطر بالا رفتن سنش مسئولیتهاش رو کم کرده و دیگه هر کی که درخواست داره، به دانشجوهای تاپش که وارد درمان شدند ارجاع میدن.»
گفتم: «من هم اینو شنیدم. شما اگر میشه برام یه کاری کنید، میدونید من هنوز باگِ ایدهآلگرایی را در این مورد دارم... دلم میخواد این شانس رو داشته باشم.»
گفت: «مریم، میدونی که خیلی هزینه جلساتش زیاده؟»
گفتم: «برام خیلی ارزش داره. من از خیلی چیزهایی حتی مهم که در زندگیم هست میزنم و برای جلسات ایشون هزینه را برنامهریزی میکنم.»
یککم تو سکوت با خودش فکر کرد، بعد گفت: «خیلی امیدوار نباش، موردهای دیگهات را هم بررسی کن... ولی من یه صحبتی با ایشون میکنم، خبرش میدم.»
یه هفته بعد، از دفتر کاری استادِ روانکاو جهت شروع جلسات با من تماس گرفتند؛ یعنی استادم تونسته بود با سفارش، این لطف را در حقم انجام بده.
جلساتِ هفتگیِ ما راس یک ساعتِ مشخص شروع شد. اینقدر برای من پربار بود که اواسط جلسات که رسیدم، من به وضوح به روبرو شدن با خودم، تعارضهام، ناکامیهام، اینکه باید مریمِ ترمیمشده و بازسازیشده را تلاش کنم متولد کنم، رسیدم.
تولدِ دوبارهی خویشتن، دردناکترین زایمانِ تاریخ میتونه باشه؛ تو باید همزمان هم مادری باشی که درد میکشد، هم نوزادی که با گریه به جهانِ آگاهی چشم باز میکنه.
در مسیر درمان به کمک درمانگرم به یقین رسیدم باید خودم رو از این حجم از افراد آسیبزننده نجات بدم؛ چون وقتی اونها برای درمان خودشون و آگاه شدنشون کوچکترین قدمی برنمیدارند و تو یه چرخه باطلِ باورها و آسیبهاشون گیر کردند، من هر چقدر یکتنه بخوام برای مسیرِ مطلوب و سلامت قدم بردارم و آنها میلی نداشته باشند بخش خودشون رو درست انجام بدن... این من هستم که تو چاه نابودی و فروپاشی میافتم.
و تاکید دائم ایشون با توجه به کیس من این بود که بندِ وابستگیِ روانی را باید پاره کنم، تا خودت بریده نشدی؛ چون اون، چیزی واقعاً برای ترمیم و ساختن و درست کردن ندید.
ایشون در کارش مهارتِ خاص داشت، تمرکزش روی کدهایی که در جلسات مراجع از تجاربش میداد بود و توانایش کشف حقیقتها بود.
بسیار خوشحافظه ودقیق بود. بالاخره میتونست تناقض گوییهای جلسات را متوجه بشه و اینکه مراجع چقدر میخواد خودش رو خوب تعریف کنه و بقیه را بد نشون بده؛ حواسش عمیق به روایتِ صادقانه بود. ... بسیار باهوش
اینکه میدید وقتی تو به عنوان مراجع، چقدر راحت به اشکالات و ضعفهای خودت هم میپردازی. و حتی اقرار میکنی که من هم فلان جا میدونم این رفتارهای اشتباه را کردم و نتوستم هیجانم تنظیم کنم
اینکه اون بخش من ضعیف شده خودم را راحت تو اتاق درمان افشا میکردم .
خلاصه در نهایت با تشخیص های دقیق و خوبشون جای که دیگه جلسات به جایی رسیده بود که اطلاعات کافی جمع شده ، به این نتیجه و بینش افزایی برای من رسیده بود
آینهی روانکاوی بیرحمه، اما این بیرحمیِ مقدسه، واقعا راهِ رهایی هست؛ چرا که حقیقت، هر چند تلخ، همیشه امنتر از وهمهای شیرینه .
من حس میکنم آدم بعد روانکاوری، نسبت به خودش، دیگران و جهان، درست مثل نابینایی هست که بینا میشه. تحولش شگرفه؛ مخصوصاً اگر خودِ آدم اشتیاق و انگیزه برای بهبودی و ترمیم خودش داشته باشه و بخواد واقعاً روی کیفیت و نجات خودش تمرکز کنه.
خیلی زیاد باید بها و هزینه بده، بینهایت باید تو مسیر، بعضی روزها اضطرابهای عمیق تجربه کنه ، یه جاها باید بخواد که به ناامیدی برسه، ترسِ قضاوتهای ناعادلانه و طرد شدن را باید به جون بخره. اصلاً راحت نیست آدم بخواد اصالت واقعی خودش را بسازه؛ مخصوصاً که آدمهای اطرافِ مشکلدار، با توقعهای نابجایی که ازت داشتند، با سوءاستفادههای عاطفی که ازت میکردند، خیلی براشون این تغییر کلافهکننده است و اونها همش اون آدمِ شکننده را میخوان.
در دوره تاریکیم، من چون دقیقاً خودم آدمی بودم که دائم در تلاشِ جلبِ رضایتِ اطرافیان بودم و برای رضایتشون خیلی جاها خودم را نادیده میگرفتم و احتمالاً نمیخواستم با عواقبِ نارضایتیشون روبرو بشم، قطعاً میترسیدم. وقتی استارتِ مرزها گذاشتنها، مخالفت با درخواستهای نابجا و نه گفتن را شروع کردم، دائم برچسبِ اینکه آدمِ قبل نیستم و سنگدل شدم را بهم میزدند....
اینکه تو عوض شدی چقدر دل رحیم بودی
من در واقع مهرطلبی را دور انداختم اما مهربانی را با تمام ذره ، ذره اصولش تا به این لحظه حفظ کردم ..
استاد همش میگفت بهت تبریک میگم خبر خوبیه .. اصلا خود فروید هم همینو گفته که دقیقا وقتی تو تغییر سالم میکنی ادمها که از راه ضعف های تو ورود کردند و بهت آسیب زدن باهات زمان تغییر ناسازگار میشند و تو را پس میزنن
وقتی خانهای خراب را بازسازی میکنی، کسانی که به نشستن در آوارهای آن عادت کرده بودند، تو را محکوم به بیرحمی میکنن؛ اما ساختنِ دیوار، نامش سنگدلی نیست، نامش حریمه.
این استاد بزرگوار بهم چندین بار اینو هی یادآوری میکرد که براشون قطعا جذابیت و مطلوبیتِ قبل را نخواهی داشت. میگفت: «میفهمم خیلی درد میکشی، خیلی اذیت میشی.»
میگفتم: «استاد، تمام تلاشم رو میکنم که برام مهم نباشه، میخوام ازش واقعا عبور کنم ولی حتماً حواسم به بُعدِ اخلاقیات و انصافم خواهد بود.
من برای کمک و ترمیم مراجعان خودم، ناگزیر باید اول خودم رو به هر قیمتی بسازم و بهبود ببخشم. هر جراحی، درد و زخمِ زیادی به دنبال داره و گاهی میتونه ما را از مرگ نجات بده.»
گفتهها از این باب بینهایته؛ اما این قطره روایت، از آن مرحلهای بود که من تونستم با وجود این حجم آدمهای نامتلاطم و دردسرسازِ اطرافم، تا الان دوام بیارم.
حاشیه امن برای خودم و همسرم و پسرم بسازم، و متقابلاً هم حسن و باربد هم تو این اتحاد و چرخه، همین الگو را جلو رفتند. بقیه چیزها ابداً دیگه اولویتِ ما نیست. فرصتهایی که باید داده میشد، داده شد؛ صبوری که باید میشد، فراترش شد؛ معرفت ها و بهترین حامی و پشتیبانی که حس میکردی میتونی باشی، چند برابرش بودیم. وقتی بیرحمانه حیف میشه، دیگه تنها گزینه برای مراقبت و آرامش خودت، فاصله است.
خیلی طبیعی هست اینکه آدم تو مسیر یه وقتها تحت فشار قرار بگیره، یه روزها حسِ غم با تلاقیِ تاریخها و خاطرات اوج بگیره؛ اما چیزی که مهمه، اول وجدان آسودهی خودت هست که میدونی هر کاری برای شرایط بهتر کردی، با بزرگانِ صاحبنظر، خودت و موقعیتت رو ، تحلیل و بررسی کردی، برای آگاهی همهجوره قدم برداشتی، و اینکه به اطمینان و یقین رسیدی که درستترین راهی که انتخاب کردی غیر از این نبوده. پس تمامِ تجربه احساساتی که گاهی به سمتت میان و بارِ بغض و غم داره، بسیار عادی و به حقی هست... یه پریود هست که ازش بیرون میای فقط نباید خودت سرزنش و ملامت کنی .
و در نهایت، طوفانها میآیند و میرون، اما آنچه باقی میمانه، قایقِ شکستهای نیست که به خواستِ موجها تن داده باشه؛ بلکه ناخدایی است که در تاریکترین شبِ دریا، سکانِ روحِ خودش را رها نکرده . ما برای نجاتِ همهی جهان مبعوث نشدیم؛ گاهی پیامبریِ ما، در همینه که در میانهی یک اقیانوسِ بیمار، جزیرهای از سلامت و اصالت بنا کنیم و به یاد داشته باشیم که «فاصله»، بیرحمی نیست؛ بلکه آخرین سنگرِ یک روحِ بیدار برای پاسداری از ارزشِ زندگیه
مراقب خودتون و خوبی هاتون باشید این تجارب پیشکش کسانی میکنم در تحول و انقلاب بیداری دارند درد و رنج میکشند ... بی شک از پسش برمیاین..و روزی اون کسی را که ساختید و براش زحمت کشیدین متولد خواهد شد
All Rights Reserved 2015-2018 ©
برچسب:
نویسنده: کیارش یوسفی