

دوشنبه، پنج و نیم صبح، من و باربد از خونه به سمت اتوبوس بیرون زدیم...
چقدر باربدم برای بستهبندی بارم که خیلی زیاد بود، آوردنش تا ایستگاه اتوبوس، سوار کردن و پیاده کردنش از اتوبوس و مدیریت چمدونها بین تکونهای اتوبوس بینشهری تا رسیدن به مقصد، زحمت کشید؛ اون هم با روی باز و بدون اینکه حتی یه لحظه اخمی به صورتش بیاد. دوتا دستهاش و بازوهاش رو بوسیدم و ازش قدردانی کردم.
بعضی محبتها را ؛ فقط باید با تمام وجود دید، حس کرد و قدرش را دانست.
هرچی به باربد اصرار کردم تاکسی دربست بگیریم تا محل حرکت اتوبوسمون، قبول نکرد. گفت: «هزینهاش خیلی زیاد میشه، تقریباً دو برابر کل هزینه رسیدنت تا تهرانه.» چون هزینه تاکسی اینجا واقعاً وحشتناکه.
گفت: «الان کلی هزینه تو مسیر داری. اونجا بین مرز باید کلی پول بدی تا باربرها بارت رو برات جابهجا کنن. حداقل بذار اینجا من کمک کنم تا تو این مورد صرفهجویی و مدیریت کرده باشیم.»
بعد هم گفت: «ما اینجا مهاجریم، اون هم با ریال. بعضی چیزها رو اگر رعایت نکنیم، آدم نمیتونه اینجا دوام بیاره. قرارِ من این کار رو انجام بدم، پس دیگه اصرار نکن، بذارش به عهده من.»
ما ساعت هفت و نیم رسیدیم به محل سوار شدن اتوبوسمون به سمت ایران.
این سری، نمیدونم چرا دل کندن از باربد از دفعههای قبل خیلی سختتر بود. تمام سعیم رو کردم بغضم نترکه و جلوش گریه نکنم، اما تو دقایق آخر، هر دومون بغضمون ترکید و زدیم زیر گریه.
حتی ساک دستیم که باید بالای اتوبوس میکذاشتم، خودش برام بالا برد. بالای سرم، صندلیم رو هم دقیق چک کرد که خیالش راحت باشه همهچیز سالمه.دقیقا این رفتارهاش کپی برابراصل باباش...
دو روز قبل از حرکتم، برای دوستش متین و مامانش جداگانه پیام خداحافظی فرستادم. این رو براش نوشتم:
«سلام متین عزیزم.
امیدوارم خوب و سلامت باشی. من دیگه دوشنبه صبح دارم برمیگردم ایران، خواستم ازت خداحافظی کنم.
خیلی خوشحالم و افتخار میکنم که باربد یه دوست بامرام و دوستداشتنی مثل تو داره. تو برای من هم واقعاً مثل باربد عزیزی.
خیلی از خودت مراقبت کن.
من که برم، باربد ممکنه حالش چند روزی گرفته باشه، هواش رو داشته باش.
امیدوارم هر دوتون به خواستههای قلبی خودتون برسید و یه کار خوب تو یه محیط مشترک برای هردوتون باز بشه.
حتماً باز هم بیا تهران پیش ما.
به مامان و بابا هم خیلی سلام برسون.»
حیف که متین کلی پیام صوتی با اون لهجه قشنگ اصفهانیش فرستاده ، نوشته نیست که اینجا کپی کنم. اینقدر احساساتش قشنگ و پر از افتخار بود که من اونها رو برای خودم یه جای امنتر بایگانی کردم.
همین الان ویسهاش رو مجدد گوش میدم، یه چند تا از جملههاش رو اینجا عیناً نقل القول مینویسم.
چقدر فیدبک جالب و مثبتی از باربد و احساساتش گفته بود. موقع تعریف کردن هم چند بار بغضش گرفته بود.
تو یکی از ویسهاش گفت:
«من فکر نمیکردم دوتا آدم با روحیات زمین تا آسمون متفاوت، منِ پرحرف و بینهایت برونگرا و باربدِ درونگرا و آروم، اینقدر با هم مچ و جفتوجور بشیم که باربد، بین این همه دوستهای زیاد من، بشه نزدیکترین و صمیمیترین دوستم.»
بعد هم کلی از خوبیهای باربد گفت.
شنیدن چنین حرفهایی از زبان یک دوست، برای هر پدر و مادری، یکی از قشنگترین حسهای دنیاست.
گفته بود:
«من حتی در مورد سادهترین تا پیچیدهترین اتفاقات زندگیم، ذهنم اینجوریه که دلم میخواد زود به باربد برسم و باهاش به اشتراک بذارم.
من به خاطر اون روحیه معاشرتیم، با آدمهای کلهگنده تو آنتالیا دوست و آشنا شدم، ولی اگر یه خراش روی دستم بیاد و بخوام حتی برای یه چسب زخم مشورت کنم، گزینهی من همیشه باربده؛ باید به باربد بگم... هیچکس، با تأکید میگم، بین این همه آدم برای من باربد نمیشه.
من باید خیلی زیاد از شما تشکر کنم که یه همچین پسر خوب، بااخلاق، مهربون، باسواد، باهوش و بامرامی تربیت کردید.»
«باربد به من حسِ لذت داشتنِ یه رفیق واقعی رو کامل داده.
به من اینقدر عالی دل به دل میده که هر دفعه کنارش هستم، بعدش امیدم به زندگی بیشتر میشه.
باربد کسیه که حتی میشه کنارش روی جدول نشست و از رد شدن ماشینها تو خیابون لذت برد.
تا قبل از دوستی با باربد، من فکر میکردم فقط میشه تو کافه و رستوران برای خودت خوشحالی جور کنی؛ اما باربد مسیرهای سادهی لذت بردن رو به من یاد داد.
کنار باربد، نگران هیچ قضاوتی نیستم؛ اما برای بقیه همیشه باید دلواپس سوءتفاهمها باشم.
با باربد که هستم، لذت جهانِ کنونی و آخرت رو با هم میبرم.
بودنِ باربد باعث شده تمام دلتنگیها و بیقراریهام برای ایران رو تحمل کنم.
شاید باورتون نشه، اما اگر باربد نبود، با وجود اینکه پدر و مادرم اینجا کنارم هستن، نمیتونستم دوام بیارم؛ شاید باید برمیگشتم ایران.
شما و پدر باربد رو هم بینهایت دوست دارم.
من تمام این مدتی که شما اینجا بودین، خوشحال بودم که باربد دلش خوشه.
خدا شاهده بیشتر وقتها که مامانم یه غذای خوب درست میکنه، حتماً یاد باربد میافتم که از شما دوره و اون غذا از گلوم پایین نمیره.
فاصلهی خونههامون هم طوری نیست که بگم همون لحظه باربد پاشه بیاد کنارمون.
از طرفی هم باربد اینقدر ملاحظهکاره که با وجود اینکه من و پدر و مادرم صد بار بهش اصرار کردیم بیاد خونهی ما بمونه، خودش ملاحظه میکنه و نمیاد؛ در صورتی که ما واقعاً خوشحال میشیم اگر بیاد.»
بعد گفت:
«من حتی دو سه بار به مامانم گفتم، از وقتی شما اینجا بودین، باربد یه جور دیگه میخنده، یه جور دیگه شاده؛ میمیک صورتش و بادیلنگویجش خیلی باکیفیتتر شده.»
خواهش میکنم شما نگران هیچی نباشید. میدونم من و پدر و مادرم جای شما رو برای باربد نمیگیریم...
(اینجا گریهاش گرفت...)
گفت:
«من نمیدونم چرا بغضی میشم... خب، بحث باربده دیگه... من خیلی دوستش دارم. فکر کنم طبیعیه.
شما به سلامتی برید ایران. خواهشاً بهم بگید اگر نیاز بود، حتی برای جابهجا کردن چمدونها صبح دوشنبه اونجا باشم و کمکحالتون بشم، من میام...
خلاصه یه کاری بگید من انجام بدم که خوشحال تر بشم...»
راستش، کمتر پیش میآد آدم تو این دوره و زمونه، این حجم از صداقت، رفاقت و دلبستگی رو تو حرفهای یه دوست ببینه. برای من، شنیدن این ویسها فقط تعریف از باربد نبود؛ انگار داشتم ارزش رفاقت واقعی رو از زبان کسی میشنیدم که با تمام وجود لمسش کرده بود.
منم براش نوشتم:
«واییییی... قربونت بشم. من چقدر با ویسهای تو صفا کردم.
خیلی ممنون بابت این فیدبکهای قشنگت، بینهایت خوشحالم کردی.
تو خیلی شیرینی پسرررر...
دوستت دارم.
متشکرم.»
خلاصه، اتوبوس ما ساعت هشت صبح از آنتالیا حرکت کرد...
واقعاً سفر خستهکنندهای بود؛ انگار از بالای کوه پرتم کرده باشند. تمام بدنم کوفته است
وقتی به مرز میرسی، دوباره همهی بارها رو تحویلت میدن و بعد باید مسیر طولانی چک پاسپورتِ طرف ترک و ایران رو طی کنی. مسیر هم آسانسور نداره؛ یه عالمه پلههای کج و ناهموار داره و پیادهرویش هم زیاده.
من هزینه کردم و برای بارهام باربر گرفتم. زرنگ هم هستن؛ با وجود اینکه ایرانی هستن، ریال قبول نمیکنن و فقط لیر میگیرن.
فضای اونجا هم پر از آدمهای دلال و عجیبوغریبه که برای کارهای مختلف دور آدم شلوغ میکنن و هر لحظه نگران اینی که یکی از وسایلت رو بردارن. یعنی اگر ششدانگ حواست نباشه، تمومه...
بعدش هم، در نقطه آخر، با همهی بارهات باید یه گوشه بایستی و از سه ساعت تا حتی ده ساعت منتظر بمونی تا چک اتوبوس انجام بشه و بیان سوارت کنن؛ اون هم تو جایی با حداقل امکانات. چون مرز اون روز خلوت بود، برای ما همون سه ساعت طول کشید.
اگر کسی تا حالا این مسیر رو تجربه نکرده باشه، شاید تصورش هم سخت باشه که فقط عبور از مرز، بهتنهایی چقدر میتونه از آدم انرژی بگیره.
دو روز و نیم تو اتوبوس، کنار آدمهای مختلفی هستی؛ راننده، کمکراننده، شاگرد راننده و مسافرهای جورواجور.
بین کادر راننده ها با بعضی از مسافرها چند بار تنش و درگیری پیش اومد.
از قزوین به بعد، بین یکی از مسافرها و کمکراننده یه درگیری سنگین رخ داد. کمکراننده هم به طرز وحشتناکی عصبی شد و شروع کرد به پرخاشگری.
قلبمون اومده بود تو دهنمون تا برسیم تهران، چون فرم رانندگیش کاملاً عوض شده بود.
یه عده مشغول آروم کردن راننده بودن، یه عده هم از اون دختر میخواستن که به خاطر جون مسافرها کوتاه بیاد و خفهخون بگیره.
ماجرا از این قرار بود که دختره از یه تذکری که شاگرد راننده بهش داده بود خوشش نیومده بود.
به دوست پسرش گفته بود
بعد، وسط رانندگی، دوستپسرش به کمکراننده زنگ زده بود. رانندهی اصلی هم اون موقع رفته بود عقب اتوبوس بخوابه.
خلاصه، دوستپسره پشت تلفن شروع کرده بود به تهدید کردن و فحش ناموسی دادن به کمکراننده.
کمکراننده هم که در اصل آدم خیلی آروم و بیآزاری بود، تو اون اوج خستگی دیگه ظرفش پر شده بود...
نگم براتون...
مثل بازیهای هیجانی شهربازی، آخرش رسیدیم تهران!
گفتم براتون تعریف کنم که تجربهی سفر با اتوبوس چه شکلیه...
البته، در کنارش اگر آدم خودش بیحاشیه باشه و درست رفتار کنه، همسفر شدن و معاشرت با بعضی از مسافرها تو طول مسیر واقعاً خوش میگذره.
من هم، هم رفت و هم برگشت، کنار همسفرهام واقعاً تجربهی خوبی داشتم.
اگر آدم روحیه و منطق حضور توی جمع رو داشته باشه، تجربهی جالب و بامزهایه.
سفر فقط رسیدن به مقصد نیست؛ گاهی آدم توی مسیر، از دلِ همین اتفاقهای ریز و درشت، چیزهایی یاد میگیره که شاید هیچ کتابی نتونه بهش یاد بده.
باربد هم از همون مسیر، بعد از اینکه برگشت، قرار بود راه به راه بره وسترن یونیون و هزینهی جلسههای مشاورهی یکی از مراجعهام که از خارج فرستاده بود رو بگیره؛ چون وقت نبود، من اطلاعات باربد رو داده بودم که پول به نام اون واریز بشه.
بعد از اون هم تا شب با متین بیرون رفته بودن و چندین جا برای پیدا کردن کارِ این سه ماهِ تابستونشون سر زده بودند.
گفت: «مامی، متأسفانه برای سه ماه، کسی حاضر به گرفتن نیرو نبود؛ اما دستاورد خوبش این بود که متوجه شدیم واقعاً کار هست، اگر برای کارِ دائم و طولانیمدت درخواست بدی.»
(من اصلاً اصراری ندارم باربد قبل از تموم شدن درسش بره سرِ کار؛ چون ترکیه برای دانشجوهای مقطع لیسانس سخت میگیره و اجازهی کار نمیده. اما خیلی قبلتر تشویقش کرده بودم که با متین پیگیر باشن. هدفم فقط این بود که زودتر قدمهاش رو برای این موضوع برداره تا وقتی درسش تموم شد، از صفر شروع نکنه و با محیط، شرایط کار و کارفرماها آشنا شده باشه.)
به نظرم، گاهی ارزشِ بعضی از تجربهها خیلی بیشتر از نتیجهی همون روزه؛ حتی اگر آخرش به استخدام ختم نشه، آدم مسیر رو یاد میگیره و اعتمادبهنفسش بیشتر میشه.
دیگه اتوبوس، ساعت دوازده شبِ روز سهشنبه، ما رو دور میدان آزادی پیاده کرد...
قشنگ جنازه از اتوبوس بیرون اومدم...
حسن دنبالم اومده بود...
به روی ماهش که چشمم افتاد، جون گرفتم.
وای از لحظهای که لنا رو دیدم...
بغلش کردم، هزار تا بوسش کردم...
به خدا آدم حس میکنه یه نینیِ آدمیزاد رو بغل کرده...
اینقدر این شیرین و خوشعطره...
بوی بهشت میده...
هرگز فکر نمیکردم یه گربه بتونه اینقدر خوشبو و جذاب باشه...
هی با اون چشمهاش نگاهم میکنه...
راه میرم، بهش میگم: «من دور تو بگردم هزارتا...»
.
آخه شما نمیدونید این چقدر قشنگ محبت و تعلقش به ما رو نشون میده...
یهو میاد تو اتاقمون، نزدیکترین نقطه به بازوت پارک میکنه و خودش رو بهت میچسبونه...
حس اینکه میدونی این با نیتِ محبت کردن وارد اتاقت شده، یه حس وصفنشدنی داره...
بعضی از عشقها با حرف بیان نمیشن ؛ فقط با حضورشون، با یه نگاه، یا با تکیه دادن آرومشون به آدم، حال دل آدم رو عوض میکنن.
من از خستگیای که توی بدنم مونده، دیروز چمدونهام رو مرحلهبهمرحله، از صبح تا شب، توی کمد مرتب کردم.
یه کشو رو مرتب میکردم، بعد یه ساعت استراحت میکردم، دوباره میرفتم سراغ کشو و کمد بعدی تا تمام شد .
.
خونه هم، طبق معمول، هر وقت نباشم و برگردم، حسن مثل دستهگل همهی خونه رو مرتب کرده بود؛ دقیقاً همون شکلی که تحویلش داده بودم، بهم تحویل داد... با وجود که امتحانات پایان ترمش شروع شده اما توجه کرده بود
این خودش خیلیهههه...
حالا چند روز باید به خودم فرصت بدم تا خستگی این سفر از تنم دربیاد و دوباره برگردم به روال همیشگی زندگی.
هر بار میرم تو گالری گوشیم چشمم به عکسها و فیلمهای این یک ماه میافته، یه لبخند میاد روی لبم و همزمان یه دلتنگی آروم میشینه توی دلم. چون هنوز یه تیکه از ذهنم و قلبم توی آنتالیاست...
فعلاً باید با همین خاطرههای قشنگ، با خیال راحت از اینکه باربد حالش خوبه و آدمهای خوبی کنارش هستن، ادامه بدم. دل کندن هیچوقت آسون نیست؛ فقط آدم یاد میگیره باهاش کنار بیاد... تا دیدار بعدی. ❤️
All Rights Reserved 2015-2018 ©
برچسب:
نویسنده: کیارش یوسفی