

باربد این روزها چون به رفتن من نزدیکه، بیحوصله است. بازیهای پیاسفایو (PS5) که کلی هیجان داشت امتحانهاش تمام بشه و اساسی بازی کنه رو میگه: «نمیچسبه، دوست ندارم بازی کنم.»
میگم: «چرا؟»
میگه: «چون تو میخوای بری، الان برام لذتبخش نیست.»
حتی دوستانش باهاش برای بیرون و ساحل رفتن تماس میگیرند، میبینم همه رو کنسل میکنه. علتش رو جویا شدم؛ میگه: «میخوام دمِ رفتنی، تمام تایمم رو در کنار تو بگذرونم و این لحظهها را از دست ندم.»
چقدر غریبه ، که گاهی سایه سنگین یک خداحافظیِ نزدیک، طعم شیرینِ تمام سرگرمیهای دنیا را گس میکنه. وقتی دلواپسِ ثانیههای رفتن مشی، دیگه هیچچیز در جهان به اندازه حضورِ محضِ آنکه دوستش داری انگار برات ارزش وقت گذاشتن نداره.
خلاصه مهاجرت و دوری، فراتر از اون چیزی که فکر میکنید سخته و بها داره؛ چه برای کسانی که عزیزشون مهاجرت کرده و قطعاً خیلی بیشتر برای کسی که خودش مهاجرت کرده. دوری، پوست آدم را میکنه
اینجا هوا خیلی گرم شده. دیروز ظهر تو ذهنم گذشت، بدون اینکه به باربد بگم، به خودم گفتم: «اگر هوا اینقدر گرم و سوزان نبود، با باربد میرفتیم سر کوچه با هم یه بستنی میخوردیم...» دقیقاً یک ربع بعدش، یهو باربد از خونه رفت بیرون. فکر کردم رفته آشغالی چیزی دم در بگذاره؛ دیدم چند دقیقه بعد با دو تا بستنی برگشت خونه! خیلی جالب بود، تو اون تایم ظهری بدون اینکه فکر مشترکمون رو به زبون بیاریم، با هم همفاز شدیم... و بینهایت جاتون خالی، اون بستنی چسبید!
به این میگند تلهپاتی یا همان پیوند نادیدنیِ ریشهها. وقتی دو نفر در جغرافیای دلتنگیِ هم زندگی میکنن، قلبها با هم همفرکانس میشن آنقدر که یک تمنای کوچک در ذهن یه مادر، پسر را در اوج گرمای ظهر راهیِ خیابان میکنه.
باربد عاشق همبرگر و استیک و این چیزهاست. در کنار غذاهای دیگه، براش حدود چهل تا همبرگر درست کردم که در نبود من، همبرگرهای دستسازِ «مریمپز» رو از یخچال دربیاره، فقط بندازه تو اِرفرایر و حالش رو ببره.
بهش میگم: «غصه نخور زندگیم ، تا روزی که همبرگرها تمام نشده من هنوز ردم تو خونه هست؛ بعدش هم یه کم صبوری کن، دوباره پیشت برمیگردم و با هم دو نفره کلی روزهای خوب میسازیم.»
اصلا راز آشپزیِ مامانها همینه ؛ اینجور موقع ما که فقط غذا برای رفع نیاز گرسنگی نمیپزیم، ما تکهای از امنیت، عشق و حضورمان را در یخچال به امانت میذاریم تا روزهایی که نیستیم، عطر دستهامون خانه را برای فرزندمان گرم نگه داره. هر همبرگر یه نشانیه از خودت که حضور نداری
نتایج امتحانات این ترم باربد اومد؛ خدا را شکر همه درسها رو با موفقیت پشت سر گذاشت. اونهایی که رشته مهندسی تحصیل میکنند، میدونند چقدر درسها سخت و پیچیده است. در کنارش، دانشگاهی که داخلش تحصیل میکنی اگر به دانشجو سخت بگیرند، این مسیر مشقتش چند برابر میشه. دانشگاه باربد هم بینهایت در مورد امتحانات و توانمندی دانشجو جدی و سختگیرانه برخورد میکنه. به گزارش باربد و دوستانش، کم نیستند دانشجوهایی که از پسش برنیومدند و تحصیل رو در این دانشگاه رها کردند؛ یعنی نشد که ادامه بدن.
فکر میکنم یه نفس راحت از ته دل حقمه که بکشم؛ به هر حال حضورم در کنار باربد و همراهی کردنش تو این مدت مؤثر بود. تمام سختیِ اومدن و رفتن زمینی که عجیب خستهکننده است، مشغلههای اینجا، تنها موندن حسن و دوریِ حسن برای من، برامون ارزید و خوشحالیم که در حد توانمون تونستیم و سعادت اینو داشتیم که برای باربد تو این فصل زندگیش هم وظیفهمون رو انجام بدیم.
خلاصه چه باک از خستگیی جادههای طولانی، وقتی مقصدت شکوفه دادنه، میوه زندگیت باشه
خستگی، تنِ مادر، با لبخندِ موفقیت فرزندش، در یک آن دود میشه و هوا میره
من هم برای دو روز دیگه یعنی دوشنبه هشتم تیر بلیط گرفتم که ،زمینی برگردم، چون برای آنتالیا به تهران هنوز پرواز مستقیمی باز نشده. خلاصه به ایران برمیگردم تا دوره بعدی، اگر عمری بود برگردم و به باربد با افتخار خدمت کنم.
با وجود محدودیتهای زیاد اینترنت، واقعاً مراجعها راهی ساختند یا یافتند و با اکثریتشون از ایران ارتباطم برقرار شد؛ خوشحالم که تونستم مسئولیتهام رو از این بابت انجام وظیفه کنم. وقتی برگردم بهتر در دسترس خواهم بود و با حضور پررنگتر، فعالیتم را بدون وقفه و معطلی انجام میدم.
شوق دیدن حسن بعد از دو ماه و نیم، و دلتنگی برای لنا و رسیدن بهش بینهایته... برای دیدن برفکم و بغل کردنش لحظهشماری میکنم. این دو بهانه، پا برای برگشتن به من میدن، وگرنه جدا شدن از باربد اصلاً کار راحتی برام نیست.
زندگیِ مهاجرها یا مسافرهای این مسیر، مابین همین دلتنگیهای تکهتکه میگذره ؛ نیمی از قلبمون را در خانهی فرزندمون یا عزیزمون جا میگذاریم و با نیمی دیگر، برای دلبستگی های که انور داریم برمیگردیم
شاید سخت باشه، اما همین کشاکشِ مداومه که به ما یادآوری میکنه چقدر ثروتمندیم؛ ثروتمند از داشتن عزیزانی که در هر دو سویِ مرزها، چشمبهراهِ آمدنمون هستن.
کوشیدم تا در این سفر چراغی باشم بر سر راه باربدم ، و حالا به خانه برمیگردم تا چراغِ خونه ای خودم را در وطنم دوباره روشن کنم.
.
All Rights Reserved 2015-2018 ©
برچسب:
نویسنده: کیارش یوسفی