یه مبحث خیلی مهمی هست که دلم میخواد در موردش بنویسم؛ حداقل برای مادرها و پدرهایی که هنوز بچههاشون در سن رشد و تربیت هستن و شاید خودشون هم در مسیر زندگی، بین «رشد خودشون» و «رسیدگی به خانواده» گاهی دچار افراط و تفریط میشن.
چیزی که میخوام بگم، فقط درباره مادر یا پدری نیست که تمام زندگیش رو برای بچهاش گذاشته و خودش رو فراموش کرده؛ همونقدر درباره پدر و مادریه که برای رسیدن به اهداف و رویاهای خودشون، خانواده و بچههاشون رو در حاشیه قرار میدن.
.
یه عزیزی بعد از ده سال بیخبر بودن از همدیگه، از طریق واتساپ باهام تماس گرفت. گفت: «واقعاً دلم برات خیلی تنگ شده بود و من ، بینهایت، این سالها شلوغ بودم ،که الان هیچ دایره ارتباطی ندارم... دلتنگ خاطرات گذشتم با تو شدم و باید باهات حرف میزدم. دلم میخواد دیگه با هم در تماس باشیم.»
من هم پذیراش شدم و به گرمی ازش استقبال کردم.
از آن روز، هر روز چند دقیقه یه تماس گرفته و باهام حرف زده. تمام پاتولوژیهام رو ازم خواست. برای یکی از عوارضهای خیلی آزردهکننده که از بیماریم مونده و توی صحبتهامون متوجهش شد، همه را این چند روزه برده بود با تیم پزشکیشون برام مشورت گرفته و از چه دکترهای بهنامی توی آمریکا نظراتشون رو خواسته بود و ویسهاشون رو برام فرستاد. کار بزرگی برام کرد.
باربد پنج، شش ساله بود، کلاس زبان میبردمش. اون هم پسرش رو اونجا کلاس میآورد. پزشک عمومی و تمام تلاشش و سرمایهگذاریش روی مهاجرت به کانادا بود که امتحانهای اونجا رو بده، بتونه بهطور رسمی در کانادا طبابت کنه.
وقتی که کارهای مدیکال مهاجرتشون رو انجام میدادن، پسرش تشخیص اختلال آسپرگر گرفت... و با ارزیابی و مصاحبه متخصصهای این حوزه، متوجه شدند اینقدر مادر به خاطر بیتوجهی که برای لمس و در آغوش گرفتن بچه نکرده و برای اینکه بتونه خودش درس بخونه، دائم از چند ماهگی روبهروی تیوی و کارتون میگذاشتش که بچه دچار اختلال حسی یکپارچگی و عدم توجه و تمرکز هست.
واقعاً تمام زندگیش درس و پیشرفت خودش بود.
خیلی بهندرت آشپزی میکرد. میخندید، میگفت: «همون دو، سه بار در ماه که آشپزی میکنم، من نه چیزی رو تفت میدم، نه پای گاز میمونم. همهچیز رو سرهم میریزم و به حجم زیاد درست میکنم تا یه هفته توی یخچال میذارم، هی شوهرم میاره بیرون و گرم میکنه... من وقت این کارها رو ندارم.»
شوهرش زیاد غر میزنه، ولی من برام مهم نیست؛ گوشهام رو کر میکنم و نمیشنوم... چون اون تایم شبانهروز زبان میخوند.
کلاس زبان پسرش هم در واقع بعد از اون تشخیصها و هشدار درمانگرها که بچه باید بیشتر توی محیط و اجتماع قرار بگیره، با ناله و شکایت ابتدا کرده بود... همش میگفت: «درسم عقب افتاد، وقت ندارم.»
گاهی هم من باربد رو پارک میبردم، تماس میگرفتم، اون هم پسرش رو میآورد... ولی همون تایم پارک هم کتابهاش رو میآورد و سرش توی کتابهاش بود و من چهارچشمی حواسم به دوتا بچه بود.
خونهش هم که نگم، صد رحمت به بازار شام!
خیلی سر به سرش میگذاشتم. خدایش ظرفیتش بالا بود، غشغش میخندید. مثلاً یه بار آش رشته درست کرده بود، اینقدر برآیند و طعمش افتضاح شده بود... بهش میگفتم: «لامصب، این خودش یه هنره که آدم با مواد لازم آش رشته که همه رو فقط روی هم میریزن، تو فقط بگو چه کردی که مرزهای آش رشته رو با حاصلش جابهجا کردی؟!»
کلی از خنده ریسه میرفت.
یعنی واقعاً هیچی جز درس و هدفش مهم نبود.
خودش هم میگفت: «من اصلاً باهوش نیستم، مجبورم به درس خوندن و پشتکار زیاد، به چیزی که میخوام برسم.»
حالا بعد ده سال که تماس گرفته بود، تونسته بود در کانادا تخصص بگیره. بعد تخصصش قانعش نکرده و تصمیم گرفته بود بره آمریکا فلوشیپ در زمینه پاتولوژی برای تشخیصهای سرطان بگیره. یه امتحان سخت داده بود و موفق شده بود وارد آمریکا بشه و الان گرینکارت آمریکا رو داره. ویزایی که بهش داده بودن فقط به خودش و پسرش داده بودن، برای همین همسرش کانادا مونده بود.
خلاصه، با وجود اینکه این دوره فوق تخصصش رو هم باز امریکا گرفته بود، گفت یه امتحان دیگه هست، میخوام اون هم بدم و خودم ارتقا بدم یه سه سال دیگه درس بخونم که بعد دیگه فقط کار کنم.
دلیل اینکه چرا میخواست باز ادامه بده، گفت: «حقوقم الان صد و پنجاه هزار دلاره. من با ارتقای خودم احتمالاً بتونم تا دویست و پنجاه هزار دلار حقوق بگیرم.»
الان سن فعلیش چنده؟ پنجاه سال.
چرا صد و پنجاه هزار دلار براش قانعکننده نیست؟
چون خیلی زیاد پولدوسته، بهشدت اقتصادیه و همش در حال جمع کردن پول... و وقتی صحبت کردیم، دیدم بله، هنوز بعد ده سال تفکرش و نگاهش به پول و پسانداز تکون نخورده؛ انگار به اون باورش کلاً تافت زدن!
یعنی زندگی حال، انگار هیچ جایگاه و مفهومی براش نداره.
با لحن طعنه مینویسم :خب، آفرین، باریکلا! تو خیلی زن پرتلاشی بودی، یه رویاهایی برای خودت داشتی و با زحمتهایی که کشیدی، خواستی به اوج خودت برسی و الان نوک قله ایی و رسیدی ... از زندگی خانوادگیت چه خبر ؟
زندگی خانوادگیش :همسرش توی تمام این غافل شدن های خانم دکتر از مسئولیتهای خانوادگی و نادیده گرفتن هاش ، در کمال ناباوریش، که یک درصد هم فکرش نمیکرده، متوجه خیانت شوهرش میشه و چند وقتیه امده ایران غیابی ازش طلاق گرفته ..و همسرش هم هنوز از این طلاق اطلاعی نداره .
رابطه پسرش باهاش بسیار بسیار بد...
میگفت: «از پدرش بیزاره، از من صد برابر متنفره و دائم راه میره میگه ازت بدم میاد و اصلاً قبولم نداره و هیچی به حرفم گوش نمیده.»
(دقیقاً مثل افتضاح آشپزیش، میخندید و اینها رو هم با خنده تعریف میکرد.)
خب، یعنی این آدم، تمام آدمهای مهم زندگیش، مسئولیتهاش نسبت به اونها، براش شوخیه. تنها واقعیت جدی زندگیش خودشه و رویاهاش.
گفت: «اینقدر صبح تا شب بیمارستان هستم، تنها وقتی که توی خونه دارم اینه که بتونم بخوابم.»
گفتم: «آشپزی برای پسرت چی؟»
گفت: «من که وقت ندارم. یه عالمه مرغ توی یخچال مزهدار میکنم، اون دیگه خودش برای خودش میندازه توی ایرفرایر، درست میشه خودش میخوره.»
فوقتخصص یکی از سختترین رشتههای پزشکی تو امریکا شده، اما برای رسیدن به این جایگاهی که هست، واقعاً چقدر چیزهای مهمی توی زندگی خودش، همسرش و پسرش رو فدا کرده و از دست داده...که اصلا این جایگاه نمی ارزه با این همه ویرانی عاطفی و خانوادگی
و اون بچه، با سابقه شرایط گذشتهاش و روابط پدر و مادرش، قطعاً یه آدم عادی و نرمالی الان نیست.
حرفم اینه:
تلاش برای رسیدن به رویاهایمون نهتنها بد نیست، خیلی هم خوبه؛ ولی باید برای رسیدن به اونها بفهمیم قرار نیست خانوادهای که ساختیم رو بابتش تباه کنیم.
واقعاً آدم های این مدلی نباید ازدواج کنند...
ما وقتی ازدواج میکنیم، اولویتبندی باید بکنیم. قطعاً رأس اولویت ما باید در نظر گرفتن خانواده باشه.
چه لزومی داره ده تا تخصص بگیریم؟!
بالاخره دست از کمالگرایی برداریم و یه نقطهای قانع بشیم که بغل به بغل ما، خانوادهمون هم رشد کنه و از همه مهمتر، اون خانواده، حال خوب درش جریان داشته باشه.
«موفقیت، وقتی به ارزش از دست دادن همهچیز به دست بیاید، دیگر موفقیت محسوب نمیشه بیشتر شبیه معاملهای هستش که بهای جبران ناپذیرش را بعدها میفهمیم .»
حالا از اونوری مادرانی رو دیدم که اینقدر از رشد خودشون غافل شدن که ایستا شدن ، تمام و کمال توانشون رو برای رشد بچههاشون گذاشتند، و هیچ کاری برای رشد خودشون نمیکنند. بچهها به زحمت ژیاد آنها دارن بهسرعت رشد میکنند و توانمند میشن... مادر همینجور توی نقطه سکون برای خودش مونده
رشد کردن فقط شاغل شدن نیست.دایره رشد کردن اینقدر گسترده است که برای ما همیشه یه کاری هست، از مهارتهایی که نداریم، میتونیم کسب کنیم. فقط باید بخوایم و اراده کنیم
امثال این مادرها زحمت بینهایت، با فدا کردن خودشون، میکشند، ولی وقتی بچه بزرگ بشه، فقط پیشرفت خودش رو نمیبینه؛ اون مادر براش ارج و قربی نداره... ممکنه حتی ازش خجالت بکشه. و حس کنه فاصله توانمندی خودش با مادرش زیاد هست . متاسفانه واقعیته ...
پس تعادل و دوری از افراط و تفریط، مادر سلامت روانه.
من خودم همیشه نظرم اینه و به حسن هم گفتم و در عمل بهش مقیدم :
من و حسن شاید اگر همهجوره از خودمون بگذریم، باربد مثلاً چهار سال زودتر پلههای ترقی و موقعیتیش رو طی کنه، اما اشکال نداره چهار سال دورتر برسه؛ اما همزمان ما هم در حالت سکون نباشیم و یه کاری برای رشد خودمون بکنیم.
قطعاً وقتی ما رشد کنیم، جایگاه مقبولتری برای باربد خواهیم داشت.
الان دنیا بهسرعت رو به تغییر و چیزهای بهروز و نو ارائه میشه. قطعاً ما نمیتونیم پابهپای اصلاحات دنیا جلو بریم، اما ما میتونیم خودمون رو بهروز رسانی کنیم؛ برای تعاملاتمون با بچه هامون حرفهای مشترک داشته باشیم.
شاید مسئله اصلی اصلاً این نباشه که چقد ما برای رسیدن به رؤیاهایمون تلاش میکنیم؛ مسئله اینه که در مسیر رسیدن به رؤیاها، چه چیزهایی رو داریم جا میذاریم.
من واقعاً با تلاش کردن، بلندپروازی، پیشرفت، درس خوندن و دنبال کردن رویاها مخالف نیستم. اتفاقاً فکر میکنم آدم باید تا جایی که میتونه رشد کنه و از تواناییهاش استفاده کنه.
اما یک جایی باید بایستیم و از خودمون بپرسیم:
«من دارم برای ساختن چه چیزی تلاش میکنم؟ و در این مسیر، دارم چه چیزی رو از دست میدم؟»
قرار نیست برای اینکه خودمون به قله برسیم، کسانی که دوستشون داریم رو در دامنه رها کنیم.
قرار نیست فرزندمون فقط شاهد موفقیت ما باشه؛ قراره در بغل پیشرفت کنیم
قرار نیست همسرمون فقط کسی باشه که هزینههای زندگی رو تأمین کنه، غذاش رو همیشه خودش گرم کنه و یه بستر سرد براه بندازیم
خانواده، پروژهای نیست که بعد از رسیدن به هدفهای شخصیمون بالاخره به سراغش برویم.
خانواده، باید در طول رسیدن به هدفهامون، همراه ما رشد کنه.
به نظرم یکی از مهمترین نشانه های بلوغ اینه که بفهمیم همهچیز را نمیشه با هم و به یک اندازه داشت. باید انتخاب کنیم، اولویتبندی کنیم و گاهی به بعضی از خواستههامون «فعلاً نه» بگیم، تا چیز مهمتری را از دست ندهیم.
موفقیت واقعی این نیست که در پنجاهسالگی، رزومهمون پر از مدرک و تخصص و درآمدهای بالا باشه..موفقیت واقعی اینه که وقتی در پنجاهسالگی به پشت سرمون نگاه میکنیم، ببینیم در کنار رشد خودمون، آدمهایی که دوستشون داشتیم هم رشد کردند؛ بچهمون هنوز دلش میخواد باهامون حرف بزنه، همسرمون هنوز کنارمون احساس امنیت و دوستداشتنی بودن میکنه و خودمون هم هنوز برای زندگی، چیزی بیشتر از مدرک ، کارو پول و رسیدن به هدفهای بعدی داریم.
مهمترین هنر زندگی، رسیدن به همه رؤیاها ، چه منحصر به خودمون یا فقط بچه هامون نیست ، بلکه پیدا کردن تعادلیه ، که در آن، برای رسیدن به رؤیاهامون ، خودِ زندگیمون را فنا نداده باشیم.
.
برچسب:
نویسنده: کیارش یوسفی